X
تبلیغات
دهکده عشق - جملات کوتاه عاشقانه

دهکده عشق

"""عشق فقط عشق خدایی نداره غم وجدایی"""

جملات کوتاه عاشقانه

جملات کوتاه عاشقانه

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست


چشمانم میسوزد و معطر به نفسهای سرد توست.

قلبم در هاله ای از وجود تو گرفتار است.

وجودم معطوف اشک گونه هایت گشته.

تمام دغدغه من نزدیکی به توست.

کاش مروارید چشمم همیشه به عطر پاک تو معطر بماند


چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود
پناهگاهم شبم گیسوی سیاه تو بود
اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست
ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود
دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت
که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود
عنایتی که دلم را همیشه خوش می داشت
اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود
بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع
که اولین غم من آخرین نگاه تو بود


شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها
یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند
من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد
که با هم عشق بازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند
و سپس هیچ کس نبود...
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ میزد در دستان سردت
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:
همیشه با من باش
چه زود روزها رفت ....

و حالا برایت می نویسم
از آنچه دیدم و ندیدی
از آنچه داشتم و نخواستی
از آنکه بودم و تو نبودی
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت


چه اتفاق عجیبی! تمام دنیا
در آرشیو نگاه تو می شود پیدا
سکانس های پی در پی،دوباره از اول
و حس مبهم بازیگری که در رویا
حضور آبی عشق تو را تماشا کرد
و کات داد فرامین کارگردان را
تو نقش اول سریال عشق من بودی
که باز هم شده بودی شبیه یک پریا
براده های وجودم خلاصه شد در تو
و هم ردیف شدم با تغزل دریا
سکانس بعد تو بودی و یک قصیده ی سرد
و من درون تو آهسته حل شدم،اما
تو با تمام غزل های من غریبه شدی
چه قدر فاصله افتاد بینمان زیبا!
فضای صحنه عوض می شود،و تاریک است
به انتهای غزل فیلم می رسم حالا
سکانس آخر و اشکال فنی تصویر
و مرگ عمدی بازیگری که شد تنها.....


نگذار تكه هاي ابر اسمانم باراني شوند
نگذار زمين سفره مارا ويران كند
اگر بروي
من در روشنايي ها هم تاريك مي شوم
تاريك تاريك
اينجا بهشت من و توست
دنياي قلبم با توست
سكوت قلبم را مي شنوي؟
همان سكوتي ست كه فقط تو ميشنوي


همین چند ساعت پیش
در غروبی تلخ
از زورق آرزوهای من
پیاده شدی
غافل از اینکه
این ساحل
ساحل آرزوهای من است.....


به حجم ساعت دیواری اتاق دلم

نگاه میکنم امشب چقدرارام است

ودرغریبگیه چشم روشن فردا

به اعتبار نگاه تواینچنین رام است


افسوس.... که هر آنچه من برایت بسرایم همچون نسیمی میاید و میگذرد....
بارها از کنارت رد شده ام و برایت نی عاشقانه مینواختم اما....
اما....
شاید من حواسم را به عاریت نگرفته بودم.....زیرا چه بسا تو میشنیدی و پاسخم میدادی و من در خواب بودم !


توباتمام غزلهای من غریبه شدی
توبا حجوم نفسهای من غریبه شدی

شکست حرمت ایینه بانگاه غروب
توبانگاه غزلخوان من غریبه شدی

چه سخت میگذردروزهای بی لبخند
توباطراوت چشمان من غریبه شدی

چه حیف ازهمه روزهای دلتنگی
توبانوای دل تنگ من غریبه شدی . . !!!!

دوستای عزیز اگراین شعر اونجورکه باید نیست شرمنده ام چون همین الان وفی البداهه سرودمش.


 

لحظه لحظه ها میگذرد و من به یاد تو هر شب و هر روز....
گوش به نوای دل انگیزت میسپارم و چشم به راه سبزت میدوزم....
آخر این چه رسمی است که با من دلسوخته داری....؟
میایی اما آرام....بی هیچ ترنمی....
اما....
رفتم کنار دریای مهر....
اقیانوس به من گفت....
تو به کجا میخواهی بروی؟
گفتم به جایی که او باشه....
به جایی که هیچ کس نباشد.....فقط من و او.....
دریا ناگاه برخاست و مرا در خود فرو برد....
هیچ اثری نبود......نه از خاطراتم....نه از رنجهایم.....هیچ!
اما وقتی در دل آن عظمت بی انتها که فرو رفتم....
چیز عجیبی دیدم....!
آری.....
او را یافتم!


مانند قصه های قدیمی،خیالی ام
هرگز به واقعیت و اما نمی رسم
کوتاه تر بگویم.....فرصت کم است و من
قلبم گرفت از این همه "آیا نمی رسم"؟
من عاشقم، و عشق مرا راه می برد
فرقی ندارد این "برسم" یا "نمی رسم".....


چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟
بياييد از عشق صحبت كنيم
تمام عبادات ما عادت است
به بي عادتي كاش عادت كنيم
چه اشكال دارد پس از هر نماز
دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟
به هنگام نيت براي نماز
به آلاله ها قصد قربت كنيم
چه اشكال دارد كه در هر قنوت
دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟
چه اشكال دارد در آيينه ها
جمال خدا را زيارت كنيم؟
مگر موج دريا ز دريا جداست
چرا بر « يكي» حكم « كثرت» كنيم؟
پراكندگي حاصل كثرت است
بياييد تمرين وحدت كنيم
« وجود» تو چون عين « ماهيت» است
چرا باز بحث « اصالت» كنيم؟
اگر عشق خود علت اصلي است
چرا بحث « معلول» و « علت» كنيم؟
بيا جيب احساس و انديشه را
پر از نقل مهر و محبت كنيم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از كيمياي سعادت كنيم
بياييد تا عين عين القضات
ميان دل و دين قضاوت كنيم
اگر سنت اوست نوآوري
نگاهي هم از نو به سنت كنيم
مگو كهنه شد رسم عهد الست
بياييد تجديد بيعت كينم
برادر چه شد رسم اخوانيه؟
بيا ياد عهد اخوت كنيم
بگو قافيه سست يا نادرست
همين بس كه ما ساده صحبت كنيم
خدايا دلي آفتابي بده
كه از باغ گلها حمايت كنيم
رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

بيا عاشقي را رعايت كنيم.


اين آغوش بي چهره كه صميمي من است؛

و امن

امن

امن است؛



كه هميشه همه شب

مي آيد اين جا همه شب.

و كاري به كار شما ندارد،

و با قطارهاي زيرزميني و

اتوبوسهاي سرخِ دو طبقه

كاري ندارد،

و با سفينه و موشك و جت و اينترنت نيز كاري ندارد

و به ديوارهاي بلند بتن آرمه شما مي گويد

پنبه،

پنبه،

پنبه



و فرق بين يكشنبه و دوشنبه را نمي داند؛

و نمي داند

كي كجاست،

كجا كي است!

و نمي داند

كي اول ماه

آخر ماه كجاست!

به دوچرخه مي گويد هواپيما!

مدام به من مي گويد؛

چرا سار با سرو نخوابد چرا؟

چه مي شود اگر اين بلبل باغان بخوابد؟

چه مي شود مگر؟

و يا اين چلچله

با هلهله ي صداي خيس پاوراتسی

چه مي شود مگر هان؟



و مي آيد دستم را مي گيرد

دستهايم،

فقط دستهاي مرا دوست دارد!

اين آغوشِ بي چهره

كه دل ماه و زنبق رامي لرزاند!

و نسيم مي لرزد از او،

به نرمي پَر از نسيم مي گذرد ،

به نسيم مي گويد:

پر،

پر،

پر!

و اين درخت روبرويِ اتاق مرا دوست دارد

فقط اين درخت را!

مي تكاند

مي تكاند

درختي را

كه شكل هم آغوشي ناكام دارد!

اين آغوشِ بي چهره

مثل اين درخت

هم آغوشی ناكام و باز گل نمي دهيم!


 
امیدوارم که خوشتون اومده باشه

 

 


برچسب‌ها: اشعار عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:53  توسط ♥♥♥hassan karimi♥♥♥  |